|
ای بستگان تن به تماشای جان رويد
|

نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو چه دانی که پس پرده چه خوب است و چه زشت؟
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می نالی و فریاد چرا می داری

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی
که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقی
که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در این نکته شک و ریب کند
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند
ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ
چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند


عقربی را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد .
رهگذری او را ديد و پرسيد : برای چه عقربی را که نيش می زند نجات ميدهی؟
مرد پاسخ داد : اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولی طبيعت من اين است که محبت کنم.
چرا بايد مانع محبت کردن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند .